1   2   3   4   5      >
+ مباحثه امام باقرباعالم یهودی 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ


محدّثین و مورّخین به نقل از امام جعفر علیه السلام آورده اند:


روزى هشام بن عبدالملک ، پدرم امام محمّد باقر علیه السلام را نزد خود احضار کرد.


و چون حضرت به مجلس هشام وارد شد، پس از مذاکراتى در مسائل مختلف ، هشام ما را به همراه چند ماءمور مرخّص ‍ کرد.


از مجلس هشام بن عبدالملک خارج و راهى منزل شدیم ، در بین راه به میدان شهر برخوردیم که عدّه بسیارى در آن میدان تجمّع کرده بودند، پدرم از مامورین هشام - که همراه ما بودند - سؤ ال نمود: این ها چه کسانى هستند؟ و براى چه این جا جمع شده اند؟


یکى از مأ مورین گفت : این ها علماء و رُهبانان یهود هستند، که سالى یک بار در همین مکان تجمّع مى کنند و پرسش و پاسخ دارند؛ و آن که در وسط جمعیّت نشسته ، از همه بزرگ تر و عالم تر مى باشد.


آن گاه پدرم حضرت باقرالعلوم علیه السلام صورت خود را پوشاند و در میان آن جمعیّت نشست ؛ و من هم نیز صورت خود را پوشاندم و کنار پدرم نشستم .


مأ مورین نیز در اطراف ما شاهد کارهاى ما بودند، در همین بین عالم یهودى از جایش بلند شد و نگاهى به اطراف انداخت و سپس به پدرم حضرت باقرالعلوم علیه السلام خطاب کرد و گفت : آیا تو از ما هستى ، یا از امتّ محمدی ؟


پدرم اظهار داشت : از امّت محمد هستم .


پرسید: از علماء هستى یا از جاهلان ؟


پدرم فرمود: از جاهلان نیستم .


عالم یهودى مضطرب شد و گفت : سؤ الى دارم ؟


امام فرمود: سؤ الت را مطرح کن ،


گفت : دلیل شما چیست که مى گوئید: اهل بهشت مى خورند و مى آشامند بدون آن که موادّ زائدى از آنها خارج گردد؟


فرمود: شاهد و دلیل آن ، جنین در شکم و رحم مادر است ، آنچه را تناول نماید جذب بدنش مى شود و موادّ زائدى خارج نمى شود.


عالم یهودى گفت : مگر نگفتى که من از علماء نیستم ؟


پدرم فرمود: گفتم که من از جاهلان نیستم .


سپس آن عالم یهودى گفت :: کدام ساعتى است که نه از ساعات شب محسوب مى شود و نه از ساعات روز؟


فرمود: آن ساعت ، بین طلوع فجر و طلوع خورشید است .


عالم یهودى اظهار داشت : سؤ ال دیگرى باقیمانده است که بر جواب آن قادر نخواهى بود؛ و آن این که کدام دو برادر دوقلو بودند که هم زمان به دنیا آمدند و همزمان هلاک شدند، در حالتى که یکى از آن دو، پنجاه سال و دیگرى صد و پنجاه سال عُمْر داشت ؟


پدرم فرمود: آن دو برادر دوقلو به نام عزیز و عُزیر بودند، که در یک روز به دنیا آمدند؛ و چون عمر آنها به بیست و پنج سال رسید، عُزَیر سوار الاغى بود و از روستائى به نام أ نطاکیه گذر کرد، در حالتى که تمامى درخت ها خشکیده و ساختمان ها خراب و اهالى آن در زمین مدفون بودند، گفت : خدایا! چگونه آن ها را زنده مى نمائى ؟


در همان لحظه خداوند جانش را گرفت و الاغ هم مُرد و اجسادشان مدّت یک صد سال در همان مکان ماند و سپس ‍ زنده شد و الاغ هم زنده شد و به منزل خود بازگشت ولى برادرش عزیز او را نمى شناخت و به عنوان میهمان او را به منزل راه داد و خاطره هاى برادرش را تعریف کرد و سپس افزود: بر این که او صد سال قبل از منزل بیرون رفت و برنگشت .


سپس عُزیر که جوانى بیست و پنج ساله بود خود را به برادرش عزیز که پیرمردى صد و بیست و پنج ساله بود معرّفى کرد و با یکدیگر بیست پنج سال دیگر زندگى کرده و یکى در سنّ پنجاه سالگى و دیگرى در سنّ صد و پنجاه سالگى وفات یافت .


عالم یهودى ناراحت و غضبناک شد و از جاى خود برخاست و گفت : تا این شخص در میان شما باشد من با شماها سخن نمى گویم ، مأ مورین هشام این خبر را براى هشام گزارش دادند و هشام دستور داد که هر چه سریع تر ما را به سوى مدینه منوّره حرکت دهند.


نوشته شده توسط دیده بان در شنبه 15/4/1387 و ساعت 11:4 صبح
نظرات دیگران()
+ ننگ دیگری برای آمریکا 

سالگرد سقوط هواپیمای مسافربری جمهوری اسلامی ایران توسط ناو آمریکایی


توضیح کامل در ادامه مطلب


ادامه مطلب...

نوشته شده توسط دیده بان در چهارشنبه 12/4/1387 و ساعت 10:23 صبح
نظرات دیگران()
   1   2   3   4   5      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
[30/4/1387- 6:49 ع] آقای مشایی! مردم کدام اسراییل؟؟؟؟
[30/4/1387- 1:32 ع] جایگاه اهل ذکر در کلام معصوم
[27/4/1387- 10:5 ع] باب شهر علم
[آرشیو شده ها]
طراح قالب: رضا امین زاده** پارسی بلاگ پیشرفته ترین سیستم مدیریت وبلاگ
بالا
Check page rank