سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ







جا مانده ام»
91/6/14 12:16 ص

جا مانده ام.. متن فوق مصاحبه  سادات در کیهان

زینب سادات حسینی
از دوران بچگی همیشه دلش می خواست بتواند با همه حرف بزند و به درد دل بنده های خدا گوش دهد. حالا که از آن سال خیلی می گذرد، مادرش می گوید: آرزویت برآورده شده، هم در دنیای واقعی شده ای سنگ صبور نسل سوم و چهارم و هم در دنیای مجازی.
خوب که زندگی فاطمه سادات موسوی را نگاه می کنم، گویی خدا پررنگ ترین نقش زندگی او را پرستاری و سنگ صبور بودن قرار داده، چه در دوران جنگ سخت و چه در دوران جنگ نرم.
بعد از سال های دفاع مقدس تمام خاطرات و سختی ها و دلتنگی ها و تجربیات آن دوران را در کنج دلش نگه داشت تا به موقع از آنها برای نشان دادن راه به نسل بعدی استفاده کند. سال 61 زمانی که 18 سال بیشتر نداشت با حضور در بیمارستان آبادان به گونه ای به جبهه ها کمک می کرد و اکنون که 2فرزندش به سن آن سال هایش رسیده اند البته کمی بزرگ تر، با داشتن چندین وبلاگ و حضوری فعال در شبکه های اجتماعی فضای سایبر، به گونه ای دیگر به جبهه های جنگ نرم کمک می کند.
موسوی ساکن شیراز است و شاید هم خوش صحبتی اش به سبب همین همسایگی اش با سعدی و حافظ است.
فعالیت هایش در جنگ نرم تنها به نشستن پشت کامپیوتر و به روز کردن وبلاگ ها مثل سجاده پر از یاس، جبهه غدیر و... و به روز کردن اطلاعات خودش و گفت وگو با اهالی دنیای مجازی ختم نمی شود. از حضور در دانشگاه ها و همایش ها و گفتن از خاطرات دوران دفاع مقدس گرفته تا کمک به برگزارکننده های همایش های سایبری گوشه های دیگری است از فعالیت او در این جبهه. متن زیر حاصل گفت وگوی همکاران ما در مجله زن روز با خانم فاطمه سادات موسوی است:
¤ خانمی به سن و سال شما و خانه دار! چطور شد گره خوردید به فضای نت و دنیای مجازی؟


درباره فضای مجازی حرف هایی شنیده بودم؛ اینکه محیط مناسبی نیست! درباره صحت و سقم آن از یکی از اقوامم که خارج از کشور زندگی می کند، پرسیدم و گفت متاسفانه همین طور است. در یاهو مسنجر بچه ها خیلی مطالب خوبی نمی نویسند؛ بچه هایی که سن شان زیاد هم نیست! خیلی دلم گرفت! گفتم خدایا کمک کن بچه هایمان به جای حرف های بی خود و حتی ناجور، بحث های مذهبی و بجا داشته باشند. یک نیرویی بهم بده، تا بتوانم کاری بکنم.
¤ پس شروعتان با تالارهای گفت وگو بود؟
بله، می رفتم به اتاق های گفت وگو و مسیر بحث های بچه ها را اگر نامناسب بود، عوض می کردم، می گفتم مثلا من فلان مطلب را گذاشته ام داخل وبلاگم، بیایید بخوانید و نظرتان را بگویید. یا مثلا در مورد شهدا صحبت می کردم.
¤ واقعا اثری هم داشت؟
برخی را می دیدم که می گفتند: برو بابا! حتی مسخره هم می کردند اما برخی دیگر را می دیدم که کشش اش را دارند و جذب می شوند. به وبلاگم سر می زدند و می گفتند چقدر فلان مطلب جالب بود ما تا به حال نشنیده بودیم؛ فلان شهید که درباره اش نوشتی، چه کسی است؟ و مواردی از این دست.
کم کم رابطه ام با بچه ها بیشتر شد؛ بهشان کتاب معرفی می کردم، حتی گاهی کتاب ها را برایشان پست می کردم. آن زمان جای بحث های مذهبی خالی بود و باید اطلاعات خوبی می داشتیم تا بتوانیم با بچه ها بحث کنیم.
با برخی از فعالان فضای سایبر تالار محبان المهدی را زدیم و در آنجا دعا می نوشتیم، فایل قرآن و دعا پخش می کردم یا بحثی که پیش می آمد، وارد بحث ها می شدم.
¤ با این اوصاف زمان کمی را در نت نبودید! خانواده و بخصوص همسرتان مخالف نبودند؟
آن اوایل که من به حاجی (همسرشان) می گفتم در این فضای مجازی جنگه، حاجی باور نمی کرد و می گفت این جنگی که تو می گویی، نیست. کار خودش کار فرهنگی بود اما آن اوایل کار فرهنگی در این فضا را خیلی قبول نداشت اما به واسطه یک اتفاق خاص، نگاه حاجی تغییر کرد. به طوری که الان وقتی، جایی برنامه و همایشی هست خودش برایم بلیط می گیرد و حتی اگر مسیر خیلی سخت و دور باشد، خودش من را می آورد و بر می گرداند.
¤ گفتید یک اتفاق خاص. چه اتفاقی؟
هر روز باید تعدادی مطلب را از وبلاگ های دیگر انتخاب می کردم و می گذاشتم توی پایگاه وبلاگ نویسان. شبی که فردایش عمل جراحی داشتم هم مشغول این کار بودم حاجی ناراحت شد و گفت این کار تو درست نیست و مثل این می ماند که تو الان داری خودکشی می کنی! گفتم باشد، دو تا مطلب دیگر هست که مال شهداست. آن را هم بگذارم، بعد چشم. شهدا را قسم دادم که تو را به خدا دل حاجی را راضی کنید تا از دستم ناراحت نشود.
داشتم وبلاگ را نگاه می کردم که ببینم مطالبش چطور است که یک دفعه برخورد کردم به یک عکس؛ عکس برادر شوهرم بود که شهید شده. ما هیچ عکسی از زمان جبهه او نداشتیم،10سال مفقودالاثر بود و بعد از 10سال آوردندش. تا عکس را دیدم زدم زیر گریه! حاجی یک دفعه گفت: ناراحت هم می شوی که بهت گله می کنم؟! گفتم حاجی بلند شو بیا! وقتی آمد و عکس را روی صفحه مانیتور دید، خشکش زد. خیلی گریه کرد.
¤ واقعا عکس برادرشوهرتان بود؟
پیگیری که کردیم، دیدیم درست است. صاحب وبلاگ از همرزم های شهید بود. گفت عکاس این عکس هم شهید شده. او شب ها در تاریکی می رفته از بچه هایی که جا مانده بودند، عکس می گرفته و جاهایشان را مشخص می کرده است. یک شب که می رود عکس بگیرد، موقع برگشت، نزدیک خاکریز خودمان که می رسد، شهید می شود و من دوربینش را برداشتم و عکس ها را چاپ کردم.
¤ بخشی از حضورتان در فضای مجازی مربوط می شود به شبکه های اجتماعی. وقتی اسم شبکه های اجتماعی می آید، ناخودآگاه کلمه فیلترشکن را هم تداعی می کند. از فیلترشکن هم استفاده می کنید؟
همیشه نه. چون می دانید که مراجع استفاده از فیلترشکن را جایز نمی دانند. وبلاگ هایم در شبکه های اجتماعی لینک
دارند و هر وقت که وبلاگ را به روز می کنم، آنها هم خود به خود به روز می شود و نیازی به مراجعه من ندارند. اما با توجه به نوع فعالیت ها، زمان هایی که شرایط خاص است و اتفاق خاصی افتاده است، از فیلترشکن استفاده می کنم؛ بعضی مواقع برای تهیه محتوا لازم است بدانیم آن سمت چه خبر است و باید کارهای آنها رصد شود و رفتارها تحلیل شود و براساس آنها مطالبی را بر روی خروجی وبلاگ ها آماده می کنیم، مثل بیانیه ای که علیه قرآن سوزی نوشتیم.
¤نظرتان درباره فیلترینگ چیست؟
خیلی قبولش ندارم. فیلترینگ نمی تواند کاری بکند. مثل این می ماند که کسی گرسنه و تشنه باشد و به او بگوییم این را نخور و خودمان هم چیز خوبی نداریم که به او بدهیم!
¤یعنی در مورد همه سایت ها خوب نیست؟
چرا. بیشتر مدنظرم فیلترینگی است که بچه های خودمان را دچار مشکل می کند. نه فیلتری که سایت های مشکل دار را مسدود می کند. مثلا وقتی بچه ها مطلبی را در نقد مسئولان در فضای نت می گذارند، سریع برخورد قضایی می شود! من نمی گویم کارشان اشتباه است اما افرادی که فضای مجازی را درک کرده اند، خوب می دانند که باید یک مقداری آزادی قلم به بچه ها داد. منظورم از آزادی قلم، توهین و اینکه هر چیزی نوشته شود، نیست اما بگذاریم انتقادها و نظراتشان را راحت تر بگویند، اگر بچه ها کار درستی انجام ندادند، بنشینند با آنها صحبت کنند، توجیه شان کنند نه اینکه کار را به دادگاه و مسائل این چنینی بکشانند. به جوان ها یمان اطمینان کنیم، همان کاری که امام با نسل ما کرد همین کاری که آقا با نسل جوان امروز می کنند، مسئولین باید یاد بگیرند.
¤همان طور که خودتان گفتید فیلترینگ برای برخی سایت ها، لازم است. با وجود آزاد بودن مطلق اطلاعات در اینترنت، به نظرتان خانواده ها می توانند راحت اجازه دهند، فرزندانشان از اینترنت استفاده کنند؟
راحت راحت نه! خود ما زمانی که اولین بار مودم (modem) وصل کرده بودیم، نمی گذاشتیم بچه ها متوجه شوند. آن زمان دخترم اواخر دوران ابتدایی بود. در زمان هایی که آنها منزل نبودند با اقواممان که خارج از ایران هستند، از طریق اینترنت صحبت می کردیم. بعدها که بزرگ تر شدند، دخترم را کنار خود می نشاندم. درست نیست که بچه ها تنهایی بیایند وارد این فضا شوند و والدینشان ندانند فرزندانشان چه کار می کنند! والدین باید این دغدغه را داشته باشند و رفت وآمدهای فرزندانشان را کنترل کنند. نه اینکه بچه ها از شب تا صبح پای سیستم باشند و خانواده هیچ اطلاعی نداشته باشد که بچه ها در حال چه کاری هستند! اما در عین حال، به حریم شخصی بچه ها هم باید احترام گذاشت.
¤با وجود تمامی این مسایل و همچنین تاکیدات رهبری در جدی گرفتن این فضا و تشکیل شورای سایبری، برای جدی تر گرفته شدن این فضا چه کار باید کرد؟
افرادی که در این شورا فعالیت می کنند و قرار است تصمیم گیرنده در باره فضای سایبری باشند، باید افرادی باشند که این فضا و شرایط آن را خوب درک کرده باشند.
در جنگ نرم شرایط خیلی سخت تر است، هجمه دشمن خیلی سنگین است و این در حالی است که اصلا دشمن دیده نمی شود!
و هر چه گرداب و فتا و فیلترینگ هم بگذاریم باز کم است. نکند کسی را تصمیم گیرنده بگذاریم که به جای این که بگوید فتنه 88 اعتراض دشمن به آرامش مردم بود، بگوید فتنه 88 اعتراض مردم بود!
¤ قبول دارید یک بخشی از زمانی که بچه ها، در فضای نت هستند حتی با نگاه این که آمده اند در این فضا اثرگذار باشند، غرق این فضای مجازی می شوند و عملا وقتشان تلف می شود؟
زمان هایی شده که می بینم بچه ها کم کار شده اند و نشسته اند با هم تعریف می کنند و از مسائل غیرضروری صحبت می کنند. یک دفعه به بچه ها گفتم، هر یک کلیکی که می کنید، باید به شهدا جواب دهید. باید بتوانید جواب دهید که مثلا فلان کلیک را برای چه انجام دادید؟
دقت کنیم که حتی مثلا این 10 ثانیه از عمرمان را برای چه گذاشتیم. اگر لینک جالبی بود خندیدیم یا سر به سر هم گذاشتیم البته با حفظ حریم، دخترها با دخترها، پسرها با پسرها، برای خستگی در کردن، خوب است و گاهی خودم برای بچه ها، مطالب جالب می فرستم اما باید دقت شود و فراموش نکنیم که هدف از بودن در فضای مجازی همان افسر جوان بودن در جنگ نرم است.
¤ برای فراموش نکردن این هدف، افسر جوان جنگ نرم بودن، چه کار باید کرد؟
خودمان به همدیگر تذکر دهیم و برنامه خودسازی داشته باشیم. مثلا من با بچه هایی که در این فضا با هم در ارتباط هستیم، قرار گذاشتیم هر روز یک حدیث بخوانیم و هر روز یک حدیث برایشان می فرستم و اگر یک روز نتوانم بفرستم، از جاهای مختلف پیام می دهند که، حاج خانم! پس چرا سهمیه امروز ما را نفرستادید؟!
علاوه بر سهمیه زیارت عاشورا هم که داریم، سعی می کنم لینک هایی برای بچه ها بفرستم که حاوی مطالب آموزنده باشد، مذهبی، اجتماعی، سیاسی و بیشتر مباحث خانواده، چون به نظرم خانواده اساس هر چیزی است. در کنار همه اینها همیشه به بچه ها گفته ام که حتما با وضو پای کامپیوتر بشینید، تربت امام حسین علیه السلام کنار رایانه تان داشته باشید. دعای عهد را هر روزصبح بخوانید. روزی چند آیه قرآن را فراموش نکنید. این خودسازی ها خیلی کمک می کند.
¤ خب. برگردیم به بحث قبلی مان، نظارت والدین. در دنیای امروز و گرفتاری هایش، نظارت والدین آن هم بر فضای مجازی، امکان پذیر است؟
حضور خانواده در کنار بچه ها خیلی مهم است. مکان کامپیوتر ما در منزل در دیدم عموم اعضای خانواده است. خوب است والدین گاهی همراه فرزندانشان پای سیستم بنشینند. والدین باید اجازه دهند، بچه ها از وجودشان بهره ببرند. نباید فقط درگیر کارهای شخصی شان باشند و بچه ها را به حال خودشان رها کنند. داشتن خلوت، برای خودشان و بچه ها، خوب است اما نه تمام وقت! نه این که بچه از شب تا صبح پای سیستم بنشیند و هر کاری هم دلش خواست بکند و پدر و مادر هم فکر کنند که بچه من سواد دارد و کلاسش بالاست و با اینترنت کار می کند و مباحثی از این دست.
خیلی وقت ها شده بچه ها می آیند حرف هایشان را به من می زنند و درباره کارهایشان کمک می خواهند (با خنده) به قول بچه ها شده ام مامان مجازی بچه ها.
بخشی از این عدم نظارت ها، برمی گردد به این که برخی والدین، کار با دنیای مجازی را بلد نیستند!
خیلی وقت ها بچه ها حرفشان این است که پدر و مادرمان درک مان نمی کنند. به پدر و مادرمان می گوییم بیاید فلان مطلب را در اینترنت ببینید، می گویند استغفرالله!
این اصلاً درست نیست. تمام فضای مجازی که بد نیست. خیلی وقت ها با مادرهای بچه ها ارتباط برقرار می کنم و سعی می کنم بهشان بگویم به روز باشند. بهشان می گویم به فلان سایت یا خبرگزاری سر بزنند و اطلاعاتشان را به روز کنند. حتی بهشان می گویم بروند وبلاگ بچه شان را ببینند و برایش نظر بگذارند، حتی اگر تولدش است حتماً در قسمت نظرات هم به او تبریک بگویند.
¤ با توجه به ارتباطی که با جوانان و نوجوانان در دنیای نت دارید، بیشترین دغدغه این نسل چیست؟
بچه ها خیلی ایده آل گرا و راحت طلب شده اند. می خواهند همه امکانات را داشته باشند و همه چیز را راحت و سریع به دست بیاورند!
¤ به نظرتان چرا این نسل اینطور شده اند؟
متأسفانه ما از ابتدا درست روی بچه هایمان کار نمی کنیم و مسأله کار و زندگی کردن را خوب برایشان باز نمی کنیم. تأثیر و نقش محوری خانواده ها در تربیت کم شده. الان در خانواده ها اینطور شده که بچه ها در یک گوشه از خیابان برای خودشان چرخ می خورند، والدین و خانواده هم جای دیگر برای خودشان. این درست نیست. بنیاد خانواده که از هم بپاشد، نتیجه این می شود. دوران ابتدایی و مدرسه باید روی بچه ها کار شود که نمی شود، دوران دانشگاه و خوابگاه هم که بچه ها به حال خود رها می شوند! اصل هر جامعه ای، خانواده است و رادیو و تلویزیون هم که در محور قرار دادن خانواده درست عمل نمی کند. مصاحبه می گذارند با یک خانم موفق که کارگردان است، کارمند است و شاغل؛ موفق بودن را دور از خانه بودن نشان می دهد!
موفق بودن را در جامعه باز و راحت بودن، نشان می دهد! موفق بودن را خارج زیاد رفتن و با مرد غریبه خوش و بش کردن، نشان می دهد! در کنار اینها صد بار هم شبکه قرآن و کانال 4 خانم های حوزه را بیاورند و با آنها مصاحبه و صحبت کنند، چه کسی نگاه می کند، این کانال ها را؟!
¤ خود شما با این همه مشغله و فعالیت، چطور روابط تان با خانواده را مدیریت می کنید؟
زمانی که بچه ها منزل هستند حتماً زمان بیشتری را با آنها خواهم بود. سعی می کنم کارهایم را کم کنم. زمانی را با هم می نشینیم و صحبت می کنیم. با هم خرید می رویم و گردش و زیارت شاهچراغ. زمان هایی هم که نیستند، دانشگاه اند یا خوابگاه یا سرکار، حتماً بهشان زنگ می زنم و ارتباطم را دارم. البته در بحث مدیریت کارهایم، باید بگویم که پدرشان خیلی کمکم می کند.
و به عنوان آخرین سوال، نکته زیبایی که در فضای مجازی دیده اید؟
اینکه یک دختر 17 ساله خیلی قشنگ یک مطلب سیاسی می نویسد و بحث سیاسی می کند یا یک پسر 21 ساله یک تحلیل سیاسی می نویسد که آدم سرذوق می آید. وقتی رشد و فهم این نسل را می بینم سر ذوق می آیم.
یک فنجان خاطره ...
دخترها وقتی می خواهند ازدواج کنند، بدشان نمی آید که همسر آینده شان زندگی ای در رفاه و آسایش برایشان مهیا کند، البته بماند که برخی شرط شان همین است. اما دخترهای دهه 60 و 50 کمتر این طور بودند، لااقل می توان گفت برخی، شرط شان برای ازدواج، حضور درمناطق جنگی بود!
فاطمه سادات موسوی یکی از همان هاست که بعد از ازدواج، جهیزیه اش را سوار ماشین کرد و به همراه همسر از شیراز عازم آبادان شد. همه هم و غمش شد کمک کردن به دکترها و پرستارها در بیمارستان های پشت اروند رود، تو بخوان خود خط مقدم، روزهای شیرین آغاز زندگی مشترک را به جای گذراندن در دشت کوه درست در وسط گلوله و آتش گذراند و تا بمباران شیمیایی فاو، محرم درددل و درد جان مجروحان جنگ سخت بود اما پس از بمباران، عذرشان خواسته شد، به قول خودش، شدند رانده شده!
وقتی برگشت شیراز آنجا هم مأمنش بیمارستان ها و پرستاری از مجروحان جنگ بود.
اولین باری بود که می خواستم بروم اتاق عمل، کمک دکتر و پرستارها، یکی از مجروح ها خیلی اوضاع نامناسبی داشت. دکتر بهم گفت: بیا کمک کن، چادرت را در بیاور و بیا کمک.
یک مرتبه آن مجروح گفت: چادرت را در نیار! گفتم؛ برای استریل ماندن اتاق عمل لازم است.
گفت: نمی فهمم! چادرت را حق نداری در بیاوری! من رفتم که چادر از سر شما در نیاید!
(با بغض) داشت جان می داد. سخت ترین وصیتی بود که شنیدم... بعد از این اتفاق حس عجیبی به چادرم پیدا کردم...
¤¤¤
در بیمارستان، مجروح ها بهمان می گفتند که برایشان نامه بنویسیم. یک روز یکی شان از من خواست که برایش نامه بنویسم. دست خط من خیلی بد بود اما قبول کردم. نامه را نوشتم و فرستادم برای خانواده اش. یک مدت بعد مادر آن مجروح جواب نامه را داده بود که «قربونت برم، قربون اون خطت برم، اینقدر خطت را بوسیدم و اشک ریختم!»
نگو دست خط آن مجروح خیلی شبیه دست خط من بوده و خانواده اش گمان کردند که خود او نامه را نوشته!
¤¤¤
خیلی ها که خاک جنوب را به دست می گیرند، حس خاصی نسبت به آن دارند، بعضی می گویند واقعا این خاک طلا دارد. برخی آن قدر مقدسش می دانند که با کفش، پا بر روی آن نمی گذارند. هرکس حس خاصی به این خاک دارد اما فاطمه؛
این خاک، آن اوایل خیلی برایم تلخ بود. هیچ کسی ما را درک نمی کرد. حتی خانواده (پدر و مادر) هم دوست نداشتند بعد از جنگ دوباره به مناطق جنگی سر بزنم اما بعد از جنگ دوباره به همراه همسرم حدود 5 سالی را رفتیم آبادان، احساس می کردم هم نزدیک کربلای حسین علیه السلام هستم و هم نزدیک بچه ها (رزمنده ها).
(با بغض) شما شده یک چیزی بهتان بسپرند و ولش کنید و بروید؟!
نمی توانستم! بعد از اتفاقی که در فاو افتاد و شیمیایی زدند ما را از آبادان بیرون کردند، احساس می کردم عزیزهایم را آنجا رها کردم و آمده ام. همه شان مثل بچه ها و کس و کار خودم بودند.
وقتی دشمن بیمارستان را می زد، سریع جای مجروح ها و بچه را عوض می کردیم و می بردیمشان یک اتاق دیگر. اگر دوباره آن اتاق را هم می زد، باز جای بچه ها را عوض می کردیم.
پرسنل بیمارستان می گفتند شده ایم مثل گربه ها که بچه هایشان را به دندان می گیرند...
خاک جنوب، خاک کربلاست، وصل به امام حسین علیه السلام.
 



  • کلمات کلیدی :

  • نوشته شده توسط :سادات علوی::نظرات دیگران [ نظر]
    کلیه ی حقوق این وبلاگ متعلق به نویسندگان آن می باشد
    گروه فناوری اطلاعات آن لاین تکنولوژی